کاش میفهمیدی...
شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۸، ۰۲:۰۲ ق.ظ |
فاطمه افشاری |
۰ نظر
خسته ام مثل درختی که همین نزدیکی
تبری بی احساس
پای پرواز دلش را به خدا قطع نکرد
خواست فریاد کند هستم من
چشم وحشی تبردار چرا درک نکرد؟
خسته ام مثل همان مادر پیر
که همان عاشق دلداده رهایش کرده!
کنج نسیانکده ی شهر که امیدی نیست...
خسته ام خسته تر از دولت تکرار دروغ!
خسته تر از نفس کوه دماوندم من
خسته کردی تو مرا بی احساس
هیچ میفهمی تو؟
هیچ میخوانی تو؟
دل من ملعبه ی اوج غرور تو نبود...
عشق را معنی کن
و همان فاصله اش با نفرت
کاش میفهمیدی...
کاش میفهمیدی...
- ۹۸/۰۹/۲۳
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.